چه فایده گفتن آنهمه حکایت نا آشنای جن و پری که در تو هیچ اثر نکرد و ....
شاید که حکایت آشنای این راوی غمگین ذره ای بر جانت بنشیند حکایت دختر آفتاب مهتاب ندیده ای
انگار که سالیان سالیان دور گویا که ایستاده در آغاز تمام راه های دنیا به ظن خودش جهان در مشتش
عشقش در دلش ، و مردش در برش
شعرها در سینه اش
سوداها در سرش ، هزار هزار قله برای فتح در برابرش ، هزار هزار خیال معصومانه در خواب های هر شبش
و هزار حرف ناگفته و هزار شور و شوق رویا در سرش ،
روزی روزگاری دختر آفتاب مهتاب ندیده به آغوش تو در آمد .....
و غرق شد از بوی تن تو ..... اول به بوی جانت عادت کرد و سپس به وجودت خو گرفت.
و بعدترها هرچه خواست دوست ترت بدارد ، بی رحمانه شکستی آیینه ی رویاهایش را.....
بریدی سر رشته ی ریسمان کلامش را.....
نشنیده گرفتی حرف های عاشقانه اش را.....
سرسری و بی اهمیت گذشتی از قصر خیالی آنچه در رویا دیده بود.....
و به خاک کشیدی کلبه ی کوچک احساساتش را و شکستی قلم
همیشه در دست و قطره قطره دریای عواطف و خیالش را.....
و به جای گل ، دستمالی دادی به دستش و ظرفی برای پختن....
و او لطایف روحش را در ظرف ریخت و پخت
و نسخه ی واژه های کلامش را با خاک روی میز و مبل و ... با همان دستمال همیشگی پیچید ....
و او برید از داستان عشق های شنیده و نشنیده ....
و شکافت دریای آرزوها و خیالش را و به یک چشم بهم زدن دریای شکافته به کویری مبدل شد....
و تو چه میدانی که دردی که پای ریشه های روزهای مدامش ریختی سمی بود که درخت جانش را خشکاند.....
و تو چه میدانی که نفهمیدن حرف هایش ، او را از گفتن منصرف کرد و
از ادامه ی روزهای خوب و پر شور گذشته بی اعتبار....
بند زدن...
ما را در سایت بند زدن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 133