و غم انگیزتر آنکه حتی خیال عشق می تواند حالشان را خوب کند
و چه چیزی دردناک تر از توهم عشقی که نیست...
حروف و کلمات پشت سر هم صف می کشند تا بنویسم
از آنچه که مستقیم هم بهشان نیاندیشیدم اما به جانم عروج میکنند
نمیگویم سقوط می کنند چون واژه ها از عرش بر نمی آیند و من روی زمین نیستم
بلکه من در عرشم و واژه ها از زمین نازل می شوند....
عاشقانه هامو با دل و جون بنویس خوندنش سطر به سطرش با من....
و شاید خدایی که آن بالاست حال مرا میدانست و مرا میشناخت که
تو را پیش پایم گذاشت ....آن تو تصویر خیالی از اوهام سر به راه من....
و این منه زود باور و ساده دلِ همیشه....
تو دلت غنج میرفت از واژه های جان من که رود میشد برای شستن دلت
از هرچه رنگ غم داشت....
و تو مرا نشناخته رفتی... و آن کسی که دیدی من نبودم
شاید هم ایرادی نداشت یک عمر من تو را نشناخته دوست داشتم و یک عمر تو
نشناخته از من متنفر باش و بدتر نسبت به من بی تفاوت باش.
انگار دارم موسیقی می نوازم ... ریتم و آهنگ و بالا و پایین قطعه ای که نواختم
پشت تصویر تاری که میبینم از خستگی و خواب می شود همین رقص بی اختیار دستانم از
این حال عجیبی که دارم....
بند زدن...
ما را در سایت بند زدن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82