شاید احساسی دور از دسترس ، شاید احساسی که خود خالقش بودم
شاید عشقی که به سبب تلاشی بر دلم نشسته بود..
و شاید عشقی فراتر از حد انتظارم باز هم اسطوره ای
و باز باری که بر گرده ی دیگری می نشاند و
به نظر مسخره و خالی از لطف بود.
اما مهم همان شوری بود که به جانم می نشاند. مرا احیا می کرد
و به دریا برای شنا کردن میان امواج متلاطمش باز می گرداند.
تحمل روزهای سخت تنها با شور دریا بود که قابل تحمل جلوه می کرد.
مادرم همیشه می گوید کسی که زیاد می فهمد بیشتر رنج میکشد...
و جانِ مادر من میفهمم که تو رنج میبری از زندگی ....
به عقب بر میگردم به خیالات موهوم و ساده دل....
گاهی بسیار سرزنش می شوم از جانب دلم از جانب قلبم...
اما بعد میپذیرم خودم را با خودم کنار می آیم...
و با خودم استدلال می کنم هرچه دارم از ساده دلیست....
به روزهایی فکر میکنم که پشت شیشه ی سرد ماشین به جاده ی سرد
بیرون خیره میشدم و دست به دست میشد ذهنم از بامی به بام دیگر....
با تنی خسته و چهره ای پیر و دلی روشن به اتفاقات خوب....
اما ...
بند زدن...ما را در سایت بند زدن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 91