زخم نبودنت همیشه در قلبم باز است ....
زخمی که التیام نیافت و همیشه کاری و پیل افکن بود ....
چرا گذاشتم بی آنکه مرا درست بشناسی به همین راحتی بروی
دست برداری از تمام احساسی که من پرورش داده بودم
از درختی پر بار و تنومند که ریشه از خاک داشت در می آورد و
به دنبال این بود که شاید نفسی تازه کند .
کی قرار است دست از نوشتن بردارم
من مثل یک موزیسین دستانم بر روی نت های واژه ها می لغزند و
جلویشان را نمی شود گرفت
تا کی باید بنویسم و کسی صدایم را نشنود .
تا کی پیش از خوانده شدن باید متن هایم از خاطر بروند ...
باید به گوش همه برسانم فریادم را ....
فریادی که مرا به یکباره از جهانی به جهان دیگر سوق می دهد ...
مرا در کوچه پس کوچه های کاه گلی و تار هشتی های خشتی می کشاند
و باز مرا به دنیای مدرن این روزها باز می گرداند ....
به یکباره قالب تهی می کنمو روحم می رود تا دوری بزند در حوالی احساس
و باز که می گردد می فهمم چقدر از دنیای آدمها فاصله داشتم
من و روحم در عالم خیال نه که در عالم واقع به کنکاش گذشته و گاهی آینده می پردازیم
و خاطر تلخ من که به ناگاه کسی را از ذهن می گذراند و
اصلا قرار است که چه چیزی را به من یاداور شود نمی دانم ....
♥ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت 8:25 AM توسط negin:
بند زدن...ما را در سایت بند زدن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 56