روزهایی که به تحمل آدمها تن می دادم و هر روز با رنجی عمیق صدایشان را می شنیدم
و حرف های یواشکی و فریادهای از سر نفرت و زیستن در کنار آدمهایی که سطح درکشان
از قد و قامتشان هم کوتاه تر بود....
و گذشت و درست در اوج همان روزهای سرد از راه رسیدی
تو که آرامش صدایت و صلابت نگاهت در تمام جانم رسوخ کرد
و با خودم اندیشیدم که برای کنارت بودن آنهم گاهی و سرسری
منتظر تاییدت بمانم....
حسی عجیب در جانم دوید.
حسی که به جای ترس پر بود از احساس قوی تر بودن
از احساس محکم ماندن
از احساس غرور و افتخار به تویی که بالاتری بودی و منی که زیر سایه ات
با محبتی که از صدایت پیدا بود و باور میکردم که تظاهر نیست
محبتی از سر نه عشق و نه احساس خاص منحصر به فرد
که تنها برای من نبود
تو چتری بودی گشوده بر سر کسانی که به هرم حضور تو پا در وادی سخت اما
با هدف گذاشته بودند....
هیچ کس جز تو دلگرمی برای ماندن نبود....
تا رسید روزی که کنارت شانه به شانه حرکت کردم و یک روز کامل را
به تماشای تو نشستم
و چه فرصت غنیمتی
گرچه تو را از آسمان رویاهایم به زیر کشید و گرچه به من فهماند که
تو نیز با تمام بزرگی ات با تمام وسعت روحت که بی اندازه بود ،بازهم انسانی
و محدود به روحیات و اشتباهات آدمی.
که با تمام اینکه به گفته ی خودت با خدا قهر بودی
اما من روح معبود را در وسعت روح تو دیدم که انگار
اویی در تو دمیده بود که نفس مسیحای تو
زنده کرد کالبد بی روح و جانم را....
که گویی هر فسخ و جدایی از مسیر وصل آمده و تو
انگار همان بزرگی بودی که کم بود ، هم خودت هم چون تویی
که کاش احساسی که حال واژه ها را با فکر کردن به تو
چون خونی به رگ دستانم میریزد را به پای عشق نگذاری
که من در طی تمام 20 و اندی سال زنده بودنم دریافتم که تو و تمام آدم ها
را از دور دوست بدارم و بدانم نزدیک بودن به آنها تخطی به تصورات
پاک و رویاهای منست.
ترجیح میدهم آدمها را آنطور که شناختم دوست بدارم نه آنطور که واقعا هستند
که دومی از چارچوب پر گل تصوراتم بیرون میزند و به آفت های دور و برشان تعمیم
می یابد....
بااینکه حق ندارم مثلث افکارم را روی قامت آدمها بگذارمو اندازه بزنم ولی
برای دوست داشتنشان و تعیین میزان نزدیکی شان به قلبم که می توانم...
حیف واژه هایی که از دست رفت و من تمام تلاشم به احیای مجددشان است.
که هر واژه شهابی است از غیب که به جان قلم می نشیند و
تداعی دوباره اش تنهای تصویری است از آنچه از خود خود او دیده ای و
در عین حال خودش هم نیست....
پ نوشت: این متن صادقانه ترین احساسی بود که پس از طی سالها
این بار به تو داشتم ، به تویی که دور از دسترسی و اما
به وقت دلتنگی هایم به ناگاه اتفاقات خوبی که خدا برایم کنار گذاشته به دستان
قدرتمند و روح مهربان تو وقوع می یابد. پس نگو هرگز نگو که با خدا قهری
میان تو و او نشانی از باهم بودن هست....
تو اگر عظمت را ازو نیاموخته ای ، فهمیدن آدمها را ، درک مشکلاتشان را
بخشیدن های پیاپی را ، پوشاندن خطاهایشان را ، شنیدن اعتراض ها و
دل دادن به حرف هایشان را (بی آنکه تاثیری در رفتارت با آن بقیه که آزردند مرا
داشته باشد ) ، و به وقت و به موقع کوبنده و مجازات گر بودنت را....
تو اینها را خواسته یا ناخواسته از کسی آموخته ای که بی خبری....
پ نوشت 2 : خطاب به شخصی که یک سال و نیم است به اینکه میشناسمش افتخار
می کنم.
بند زدن...ما را در سایت بند زدن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 78