و من چرا خود را به خاطرشان اینهمه به زحمت می اندازم...
فقط صدای توست که میتواند آرامم کند با لحن دلنشینت و من روز به روز دارم
به تو نزدیک تر میشوم...
به تونه .... به تصویرت در ذهنم....
و چرا اینهمه در خیال باید زندگی کنم....
در خیال تو.... خیال تو پر از اتفاقات خوبست...
حتی اگر بی تفاوت باشی
حتی اگر من حتی بخش کوچکی از زندگی ات هم نباشم...
کجای این دنیا خواسته شده که من اینهمه عاشق پیشه شوم
به تویی که به واقع نمیشناسمت...
شاید هرکسی دوست داشته باشد مخاطب چنین متنی باشد
از جانب کسی پر از بیقراری و البته عاشق
خسته ام اما نمیدانم چرا باید آدمها را تحمل کنم.
چون از همه شان بدم می آید....از ذات خرابشان...
چه خوب گفت ذات خراب
خودم هم گمان نمیکنم اینهمه نوشتن از سر ذهنی است خسته و پر مشغله و
خالی از دلخوشی
با خودش همدرد می شد... چه جمله ی به جایی
من همیشه با خودم همدرد بوده ام و در تنهایی هایم راحت آسوده ام.
پاسخ ندادن به تو ، فاصله گرفتن از دیگری ، علم کردن چوب نارضایتی ام بر سر آدمها
خودم هم حالم را نمیفهمم...
اما شک ندارم که روزگار دارد سخت می گذرد. بااینکه خبر های خوشی بوده و هست و من شادم
اما ته دلم غمگین ... غمگین از روزگار سرد و دستان تنومندش که دارد خفه ام می کند.
بند زدن...
ما را در سایت بند زدن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 88